راج افسر نیروی هوایی بود آروشی را با تمام وجود و از صمیم قلب دوست میداشت. او که میدی همسرش با از دست دادن بینایی چگونه به ناامیدی دچار شده تصمیم گرفت تا به او در بازیابی اعتماد به نفسش کمک کند...
سرانجام آروشی برای بازگشت به سرکار احساس آمادگی کرد اما چگونه باید به آنجا میرفت؟او عادت داشت با اتوبوس به محل کار خود برود اما در حال حاضر از اینکه به تنهایی در شهر قدم بزند وحشت داشت.راج با اینکه در نقطه ی دیگری از شهر کار میکرد داوطلب شد تا آروشی را به محل کارش برساند.ابتدا این امرآروشی را آرام کرد و او به همراه همسرش هر روز به سر کار میرفت.
به زودی راج فهمید که این روش جواب نمیدهد.زیرا هم گران بود و هم تقریبا غیرممکن.راج پذیرفته بود که آروشی مجددا باید از اتوبوس استفاده کند اما فکر چگونه گفتن این موضوع به آروشی او را پریشان میساخت.
همانطور که راج پیش بینی کرده بودآروشی به شدت از این ایده وحشت زده شدو گفت: من نابینا هستم چگونه میتوانم متوجه باشم به کجا میروم اینطور احساس میکنم که تو نسبت به من بیتوجه شده ای!!
قلب راج با شنیدن این سخنان شکست.او به آروشی قول دادکه هرروز صبح و بعد از ظهر تا هنگامی که سوار اتوبوس شود همراهش بماند.
به مدت دوهفته راج هرروز با لباس نظامی همسرش را تا محل کار و برعکس همراهی میکرد. او به آروشی آموخت که چگونه به حس های دیگر خود تکیه و اعتماد کند.راج آروشی را با رانندگان اتوبوس آشنا نمود و آنها مراقب او بودندو برایش صندلی خالی نگه میداشتند. به دینگونه حتی درآنروزهای نه چندان خوب که آروشی با اتوبوس ازم محل کارش میشد اورا میخنداند!!
این کار هرروز آنها بود و راج از آنجا با تاکسی به محل کارش باز میگشت.البته این به مراتب پرخرج تر و خسته کننده تر بود اما راج میدانست که آروشی به زودی قادر خواهد بود به تنهایی به محل کارش برود.او به آروشی ایمان داشت.سرانجام آروشی تصمیم گرفت که به تنهایی به سرکار برود صبح دوشنبه فرارسیدآروشی قبل از ترک منزل راج شوهر و بهترین دوست خویش را درآغوش گرفت .چشمانش لبریز از اشک بود ...
دوشنبه _ سه شنبه_ چهارشنبه و...هرروز بهتر از روز قبل سپری میشد او موفق شده بود!
صبح جمعه مطابق معمول آروشی سوار اتوبوس شد.هنگامی که داشت پول بلیط خود را حساب میکرد راننده به او گفت: من واقعا به شما غبطه میخورم!
آروشی مطمئن نبو که راننده با اوست یا خیر چه کسی به زنی نابینا که ... غیطه میخورد؟
با کنجکاوی پرسید:چرا میگویید که به من غبطه میخورید؟
راننده پاسخ داد: مثل شما مورد توجه قرار گرفتن باعث میشود که احساس خوبی به انسان دست بدهد.
آروشی گفت: منظورتان چیست؟
راننده ادامه داد:راستش را بخواهید در هفته ی گذشته هرروز مردی خوش سیما با لباس نظامی در گوشه ای می ایستادو هنگام پیاده شدن از اتوبوس مراقب شما بود. واطمینان حاصل میکرد به سلامت وارد اداره شدید سپس از دور شما را میبوسیدو به راه خود میرفت.شما زنی خوشبخت هستید.
مسافران اتوبوس دلسوزانه به زن زیبایی نگاه میکردند که با عصای سفید رنگش با احتیاط از پله های اتوبوس بالا می آمد.او بلیطی خرید و بعد از دستان خویش استفاده کرد تا صندلی خود را پیدا کند. بعد از اینکه نشست کیفش را روی دامن خود قرار دادو عصایش را نیز کنار پایش گذاشت . یک سال از زمانیکه آروشی سی و چهار ساله نابینا شده بود میگذشت.بر اثر تشخیص اشتباه دارویی او بینایی خود را از دست داده بود.ودر دنیایی از تاریکی و خشم و ناامیدی و خود کم بینی افتاده بود.آروشی که به یکباره به زنی گوشه گیرتنها و تند خو تبدیل شده بودحالا احساس میکرد که گردش روزگار او را محکوم کرده!روزها برای او تنها تمرینی از خستگی و نا امیدی بود و تنها چیزی که او مجبور بود به آن وفادار بماند شوهرش راج بود.
نظرات شما عزیزان:
:: موضوعات مرتبط:
داستان ،
،